سفارش تبلیغ
صبا

بـه چـادرتــ مـیـخـنـدنـد…

بـه تـاج بـنـدگـی اتــ طـعـنـه مـیـزنـنـد…
مـبـادا دلـسـرد شـوی بــانــو…
هـیـزم بـرای آتـش غـربـتــ زهــرا (س) نـبـاش…
کـه ایـن روزها فـاطـمـه (س) خـیـلـی غـریـبـ اسـتــ…

خیلی غریب است...




تاریخ : پنج شنبه 95/12/12 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)

گفت سرخی خون ام را به سیاهی چادرت امانت داده ام …
و چه خوب امانت دارانی هستند محجبه های این دیار …
چه موهبتی در ازای این حجاب دریافت خواهید کرد از باری تعالی، نمی دانم
اما هر چه هست، همین که ارثیه ی مــــــــــادر اکنون در دست شماست،
« خودش بزرگترین موهبت که نه! بالاترین نعمــــــت استـــــــــ »




تاریخ : چهارشنبه 95/12/11 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)

بــانــو! جامـــــه ی تــــوســـت امــــا ..
جــــامعـــــــه ی مـــــا را مــــــی ســــازد ..

جامـــــه ات را جمـــــع کــــن
جامعــــــه  در خطــــــر است!




تاریخ : سه شنبه 95/12/10 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)

و خدا می داند که اگر پــــــدر بود

 

و قد و بالای رعنای دخترکش را در این صـــــــدف می دید

 

 چه عشوه ها که نمی خرید و چه دست نوازش ها که بر سرش نمی کشید …

 




تاریخ : دوشنبه 95/12/9 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)

نمی دانم دست یا پـــا ؛

ولی می گفت گیـــــر است

شاید هم هــــــر دو را می گفت

حالا ماندم کدامشان گیــــــــرتر بود؟

آن چیزی که پایش بود یا این چیزی که ســــــــرم بود ؟

به هر حال احســـــاس می کردم که پای او بیشتر گیر است تا پا و دست من

البته از شما چه پنهان ، چـــــــــادرم هم گیر هست

چشم های هــــــــــــرزه در تاروپودش گیــــــــــــر می کند…




تاریخ : یکشنبه 95/12/8 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)

بین گرمی آفتاب
و گرمی نگاه آتشین تو+
گرمی آفتاب خنک تر است




تاریخ : شنبه 95/12/7 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)

داستان از آنجا شروع شد که…
تو اسم تمام هرزگی هایت را آزادی گذاشتی . . .
و من از آنجا بی غیرت شدم که…
فکر میکردم به تمدن رسیده ام !

فدای اون روی ماهت
واقعا دلت برا اون لحظه های
با خدا بودن
تنگ نشده…؟
واسه اون حجاب ناز دوران کودکی؟
آهای گل پسر…
دلت واسه اون غیرت دوست داشتنیت تنگ نشده که…
وقتی می خواستی
با یک خانم حرف بزنی…
این پا و اون پا میشدی…
لپ های نازت گل مینداخت..
زبون گلت لکنت می گرفت…
ولی الان اسمشو گذاشتی لارج بودن…!
درسته…؟
خواهرم ,داداش عزیزم
به احترام شهدا  حجابت، نگاهت




تاریخ : جمعه 95/12/6 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)

چادر نه واجب است

و نه ضروری

چادر یک عشق است

که در معصومیت نگاه دختران چادری میتوان آن را دید

بی خود نیست هر موقع

دختر چادری از مقابلم رد می شود

ناخواسته دستم به دعا برای او بالا می رود …




تاریخ : پنج شنبه 95/12/5 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)

 

سیاهی چادرت شب است و صورتت

قرص ماه …




تاریخ : چهارشنبه 95/12/4 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)

صدف بی مروارید ارزشی ندارد

خواهرم ! وقتی چادر به سر می اندازی،

صدف میشوی

اما اخلاقت مروارید است

مبادا بخاطر اخلاقت، حرمت چادر را زیر سوال ببری

مبادا با قهقهه هایت، باعث شکستن مروارید شوی

مواظب باش

این مروارید بسیار باارزش است

مراقبش باش




تاریخ : سه شنبه 95/12/3 | 12:0 صبح | نویسنده : زهرامحمودی | کامنت:)
<< مطالب جدیدتر مطالب قدیمی‌تر >>